ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۳  

خيلی قشنگه اگه يکی رو دوست داشته باشی و از اون قشنگتر اينکه خيلی راحت بتونی عشقتو بهش ابراز کنی.... 

«آخرين جرعه‌ي اين جام»

همه مي‌پرسند

چيست در زمزمه‌ي مبهم آب؟

چيست در همهمه‌ي دلكش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد

روي اين آبي آرام بلند

كه تو را مي‌برد اينگونه به ژرفاي خيال؟

...............

چيست در خلوت خاموش كبوترها؟

چيست در كوشش بي‌حاصل موج؟

چيست در خنده‌ي جام؟

كه تو چندين ساعت


مات و مبهوت به آن مي‌نگري؟

 نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به اين آبي آرام بلند

نه به اين خلوت خاموش كبوترها

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام

من به اين جمله نمي‌انديشم

من، مناجات درختان را، هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاك شقايق را در سينه‌ي كوه

صحبت چلچله‌ها را با صبح

نبض پاينده‌ي هستي را در گندم ‌زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه‌ي گل

همه را مي‌شنوم

مي‌بينم

من به اين جمله نمي‌انديشم

به تو مي‌انديشم

اي سراپا همه خوبي

تك و تنها به تو مي‌انديشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال كه باشم به تو مي‌انديشم

تو بدان اين را، تنها تو بدان

تو بيا

تو بمان با من، تنها تو بمان

........

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز

ريسماني كن از آن موي دراز

تو بگير

تو ببند

.........

تو بخواه

پاسخ چلچله‌ها را، تو بگو

قصه‌ي ابر هوا را، تو بخوان

تو بمان با من، تنها تو بمان

در دل ساغر هستي تو بجوش

من همين يك نفس از جرعه‌ي جانم باقي است

آخرين جرعه‌ي اين جام تهي را تو بنوش

 

 


 
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۳  

امروز تولد يه دوسته که هنوز نتونستم پيداش کنم و بهش بگم تولدت مبارک! هرچند ميدونه که تولدش يادمه... دوستم تولدت مبارک!

دل من دیر زمانی است که می پندارد

" دوستی " نیز گلی است؛

مثل نیلوفر و ناز،

ساقه ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد،

جان این ساقه نازک را ـ دانسته ـ بیازارد !

در زمینی که ضمیر من وتوست،

از نخستین دیدار،

هر سخن، هر رفتار،

دانه هایی است که می افشانیم

برگ وباری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش "مهر" است.

گر بدان گونه که بایست ببار آید،

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف،

که تمنای وجودت همه او باشد وبس

بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس

زندگی گرمی دل های بهم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز،

دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید ونسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت !

                         ( فریدون مشیری )

 


 
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۳  

تقديم به اونايی که دلشون واسه هم ميره

سلام. در اين روزهای بی خويشی نمی توانم به تو فکر نکنم! روزهايی که بی شباهت به شبهای طوفانی بندر نيست.

خودت می دانی که شب بی تو يعنی چه!

شب بی تو باغچه ی سوخته ای ست که تک درختی تنها و بی برگ در آن خودنمايی می کند. همان درختی که روزی با واژه هايی از جنس اشک آبياري اش کرديم.

کاش ميدانستی چقدر خسته ام!.. خسته ! ...

... همچنان منتظرم تا موسيقی لطيف گامهايت در گوش کوچه های تنهايی ام نواخته شود.

 


 
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۳  

سلام! سلام به تويی که ميهمان تنهاييم هستی!

 

سلامت را نميِ خواهند پاسخ گفت    سرها در گريبان است

کسی سر بر نيارد کرد  پاسخ گفتن و ديدن ياران را

نگه جز پبش پا را ديد نتواند     که ره تاريک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کس يازی    به اکراه آورد دست از بغل بيرون!

 

منم من، ميهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تيپا خورده رنجور

منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور

 

نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشای در، بگشای، دلتنگم .........

 

يه وقتی زياد به راه درست و غلط! کی درست ميگه و کی اشتباه، کروم راه راهه و کدوم بيراه... خيلی فکر ميکردم ! ديگه نمی خوام فکر کنم، ديگه نه!