بنگر پدر ویرانی‌ام
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧  

بنگر پدر ویرانی‌ام

 

 

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل

                          تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند

                              مرگ، گرگ تو شد ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی

                         خاک، زندان تو گشت ای مه زندانی من
از ندانستن من، دزد قضا اگه بود

                     چو تو را برد، بخندید به نادانی من
آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت

                              کاش می‌خورد غم بی‌سر و سامانی من
به سر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم

                           آه از این خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی

                         بی تو در ظلمتم، ای دیده‌ی نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند

                          قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من
صفحه روی ز انظار، نهان می‌دارم

                        تا نخوانند درین صفحه، پریشانی من
دهر،بسیار چو من سر به گریبان دیده است

                          چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری

                       غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند

                                 که شکستی قفس،ای مرغ گلستانی من
من که قدر گهر پاک تو می‌دانستم

                            ز چه مفقود شدی ،ای گهر کانی من
من که آب تو ز سر چشمه‌ی دل می‌دادم

                                 آب و رنگت چه شد ای لاله‌ی نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد

                             که دگر گوش نداری به نواخوانی من
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم

                                      ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من


کلمات کلیدی:
بابای عزیزم هیچ‌گاه پیر نشد!
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧  

بابای عزیزم هیچ‌گاه پیر نشد!

...

سلام عزیز رفته!

نمیدونی چقدر دلم گرفته! نمیدونی چقدر دلم برات تنگه! نمیدونی چقدر جات خالیه!

عزیز دلم    چه زود خاطره شدی!

هیچ‌وقت فکر نمیکردم که شنیدن صدای مهربونت به این زودی آرزوی دست نیافتنی بشه!

هیچ‌وقت فکر نمیکردم هیچ‌وقت پیر نشی!

بهت می‌گفتم بابا وقتی پیر بشی شکل کیومرث ملک‌مطیعی میشی! شما هم می‌خندیدی! انگار موافق بودی!

...

چهارشنبه تولدم بود! اما تو نبودی! چهاردهمین چهارشنبه‌ای بود که تو نبودی!

از 28 مرداد دیگه نیستی! بابا! خودت باورت شده؟؟ عزیز دلم    چه زود خاطره شدی!

...

کاش میدونستم کجایی!!

همسرگلی میگه پیچیده‌ترین اسرار اسرار مرگه!! میگه مطمئن باش پدرت جایگاه خوبی داره!!

...

وقتی گریه می‌کنم میترسم که ببینی و غصه بخوری! ببخش منو! تو حقت نیست دیگه غصه بخوری! تو دیگه باید آروم باشی! آروم نفس بکشی! راحت نفس بکشی! تو که نمیخواستی بری! تو که مهربون بودی! تو که عاشق بچه‌هات بودی! تو که عاشق زندگیت بودی! تو که در خدمت زندگیت بودی!

...

بابا! دیدی گلهای خونه پژمرده شدن!؟؟ مامان می‌گفت این چند وقته به این گلهای بیچاره نرسیدیم همگی پژمرده شدن!    نگاش کردم! حرفمو از نگاهم خوند! ...

یکی گفت روانشناسها معتقدند گلها خیلی خوب غم و شادی رو درک می‌کنند! گلهای خونه یه روزهایی فقط از دستهای مهربون تو آب می‌خوردن! روزهایی که مریض بودی اونها یواشکی غصه میخوردن!   حالا همگی پژمرده شدن!

...

 


کلمات کلیدی:
آه
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧  

شمع عمر پدر نازنینم برای همیشه خاموش شد...


کلمات کلیدی:
سالگرد ازدواج فرخنده‌ام...
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧  

سلامقلب

اینقدر ذهنم درگیر مسائل خانواده پدریم شده که یادم رفت بهترین روز تاریخ زندگیم رو به خودم و همسر بسیار عزیزم تبریک بگم! وای چند روز گذشته!!! خیلی بده که آدم یک چنین مناسبت مهمی رو توی زندگیش یادش بره!!!چشمک البته ایشون هم انگار یادش رفته که یه روزی از این روزها چه اتفاق زیبایی براش افتاده و خدا گوشه چشم راستشو به اندام نه چندان نحیفش انداخته!!عصبانیعصبانیقهقهه

4 مرداد سرنوشت قشنگم رقم خورد. 4 مرداد قشنگترین بله عمرم رو گفتم. بله بله بله ... قلب

خدای مهربونم رو هزاران بار شاکرم که همسر عزیزم یکی از بهترین بنده‌هاشه که به این کمترین هدیه داده.مژهبغل

خدای مهربونم رو هزاران بار شاکرم که همیشه لطفش شامل حالم بوده و هست.بغلماچ

خدای مهربونم رو هزاران بار شاکرم که خدای مهربونمه.بغلقلب

...


کلمات کلیدی:
مادر سپید
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧  

سلاملبخند

باز هم دلم گرفت وقتی که گذرم به سایت مادر سپید افتادناراحت 2 ساعت گرفتار این سایت شدم!! حسابی درگیرش شدم به طوریکه یک سال از نوشته‌های این مادر رو خوندم... میون اون همه نوشته قشنگ مطلب مادر بی محمد خیلی متأثرکننده بود! با مطلب مادر بی محمد گریه کردم با مطلب مادر بی محمد بی‌تاب شدمگریه...

 

چقدر بعضی مادرها فرق می‌کنند! چقدر بعضی مادرها درد می‌کشند! چقدر بعضی مادرها رنج می‌کشند! ...

 

وای خدایا کجای این داستانی؟؟

وای خدایا چقدر سؤال دارم!!سوالسوال

...

...

 

خدا رو شکر که بابای مهربونم رو به بهبودیه.

خدا رو شکر که صبای عزیزم روز به روز عزیزتر میشه

خدا رو شکر که همسر گلم پسر مهربون پدر و مادرم شده

خدا رو شکر که مامان خوبم از ما راضیه

خدا رو شکر که خواهر و برادرهای فهیمی دارم

خدا رو شکر که مادرشوهر بسیار بسیار بسیار گلی دارم که با همه وجودش به صبا عشق میورزه

خدا رو شکر بابت همه چی...قلببغلماچ

...

...

 

این خواهرزاده همسر گلم هم کچل کرده منو با اون انتخاب رشته کذاییش!!کلافه کی بشه بیاد بشینه پای اینترنت و انتخابهاشو وارد کنه و قضیه ختم به خیر بشه!  البته امیدوارم ختم به خیر بشه!!! اگه بر فرض محال قبول نشه من بیچاره‌ام!نگران آخه از یه طرف مشاورهای مدرسه‌اش میگن تو هیچ رشته خوبی قبول نمیشی و باید ال و بل بزنی که اون هم شاااااااااید قبول شی! از یه طرف دیگه من بهش میگم فلان رشته‌های خوب رو بزن که حتماً قبول میشی!! خدایا روسفیدم کن.چشمک


کلمات کلیدی:
بیمارستان مسیح دانشوری
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧  

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهائیم را حس نکرد
در میان خنده‌های تلخ من
گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه‌های بی‌کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود
لحظه پایانیم را حس نکرد...       با تشکر از eli-66-best:         وب سایت

سلام.

بعد از مدتها بالاخره هفته پیش یه کار عاقلانه کردمتعجب   همین جوری که پشت میز کارم نشسته بودم و داشتم مثل ابر بهار کار میکردم تصمیم گرفتم از خانوم دکتر معالج بابا که جزء پزشکان بیمارستان مسیح دانشوری هم هستند وقت ملاقات بگیرم تا قبل از اینکه بابا به حالت اورژانسی برسه ویزیتش کنه...

نتیجه اش این شد که خانوم دکتر بعد از معاینه بابا یه نامه داد که بره بیمارستان مسیح دانشوری بستری بشهلبخند و خدا رو شکر بستری شدقلب این اتفاق بسیار مبارک بود چون هر دفعه که بابا حالش بد میشد و ما میخواستیم فوری ببریمش بیمارستان، بیمارستان فوق تخصصی ریه مسیح دانشوری پذیرش نمیداد و ما هم مثل لولک و بولک و 2تا خواهرهای لولک و بولک و مادر لولک و بولک (در مجموع 5 نفر) به همراه شوهرخواهر لولک و بولک، بابای بیچاره لولک و بولک رو با عجله میبردیم یه بیمارستان کاملاً غیر مرتبط (به کسی نگید بیمارستانی که تخصص اصلیش زایشگاه استقهقهه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) که اونجا آشنا زیاد داریم و برای خانواده ما احترام بسیار زیادی قائلند بستری میکردیم و  اون بنده خدا هم چند روز I.C.U میموند و از مرگ حتمی نجات پیدا میکرد و بعدش با التماس میخواست که ببریمش خونه و ما هم میبردیمش.............

خانوم دکتر گلی قول داده که 15 روز دیگه بابا چنان خوب بشه که بتونه فوتبال بازی کنهچشمک

خدا رو شکر! یه آرامش نسبی بین اعضاء خانواده حاکم شدهبغل فقط بنده خدا بولک یعنی داداش کوچیک جون من خیلی خیلی خسته شده چون تا حالا همه شبها رو اون پیش بابا مونده! آخه اون طفلک مظلوم تاریخ مجرده و لولک یعنی داداش بزرگ جون کلک از زیر کار دررو زن و بچه داره!! چه ربطی داره من نمیدونم!!!! البته روزها هم لولک میره ها! بی انصافی نکنمقلب

  


کلمات کلیدی:
خدایا باز هم ممنونم!
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧  

سلام.

خدا رو شکر!  بالاخره بعد از کلی گشت و گذار تونستیم یه کارگر خوب برای خونه مامان بگیریم. خیلی لازم داشت. دیروز اولین روز کاریش بود و مامان راضی بود.

بابا نسبتا خوبهقلب  هرچند که بابا دیگه مثل هیچوقت نیستناراحت  بابای گلم خیلی کم حرف میزنهگریه  بابا منو خیلی صدا میکنه  خواهرگلی میگفت بابا وقتی من خونه نیستم و میخواد اونو صدا بزنه باز هم اسم منو میاره! حسابی لجش گرفته بود!از خود راضی البته این موضوع بار دوش منو سنگینتر میکنهناراحت  آخی بابای عزیزم!  ٣شنبه پیش رفتم دیدنش  گفت منو ببر خونه تون  گفتم چشم   مامان گفت نه دخترم اذیت میشی!  خودتونو به زحمت نیندازید!!   با کمک بچه ها بردیمشقلب  عزیز دلم بهش خوش گذشت!

پریشب خواب خوبی دیدم...

خدا رو شکر بابت همه چیلبخند


کلمات کلیدی:
خدایا!
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧  

گریهساعت 6 صبح جمعه با این جمله تلخ مامان از خواب پریدم   این دفعه دیگه تمومه   از جا پریدم   چی شده؟؟   نفهمیدم چطور رسیدم بالای سرش   عزیز دلم   داشت شر و شر عرق میریخت   چشمهای قشنگشو دوخته بود به آسمون   عمو داشت گریه میکرد   همسر نازنینم مستأصل شده بود   چی شده؟؟   از ساعت 4 صبح حالش بد شده   پس چرا دراز کشیده؟ کمک کنید بشونیمش   نه نه بهش دست نزن بذار راحت باشه!!!

یعنی چی که بذارم راحت باشه؟؟ یعنی بذارم بمیره؟ نه نه باید کمک کنیم بشینه   مامان و عمو بلند بلند گریه میکردن! بهش دست نزن بذار راحت باشه!!!

تا نفس میکشه کمکش میکنم   رفتم پشت سر بابا و بلندش کردم   بقیه هم یکی یکی اومدن و کمکم کردن   اون آمپولش کجاست؟؟ اسمش چی بود؟ دگزامتازون؟ هرچی هست بیارید تا براش بزنیم   بجنبید...

مامان ناامید بود   عمو هم   اما من نه   خواهرم نه   برادرم نه   ما باید کمکش کنیم   همسر عزیزم مات و مبهوت به رفتار ما نگاه میکرد و باعجله هر کاری که از هر کسی میخواستم انجام میداد!

کم‌کم بهتر شد! کم‌کم حرف زد! کم‌کم گفت خدایا! گفت خدایا چی کار کنم؟؟  آه کشید!!

بابا چی تو سرته؟؟  چی میخوای؟؟  من برات چی کار کنم؟؟

خدایا...

از حدود 6 ماه پیش به زحمت دکتر و بیمارستان و I.C.U زنده نگهش داشتیم   بابا آماده مردن نیست   چشمهای قشنگش پر از التماسه   پر از امید   دلش میخواد خوب بشه   بلند بلند "ام من یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء" خوندم   حدیث کساء   یا من اسمه دواء و ذکره شفا   هر چی که بلد بودم خوندم   مامان و بقیه همراهی میکردن...

خدایا...

خدایا چی کار کنم؟؟   نمیتونم بپذیرم   میخوام بهش خدمت کنم   میخوام براش یه کاری کنم   کمکم کن   بهم توانایی بده   بذار کمکش کنم   بذار براش یه کاری کنم   تو اگه نخواهی تو اگه اجازه ندی محاله   من ناتوانتر از اونیم که در مقابل تو قد علم کنم   خدایا صدامو می‌شنوی؟؟

خدایا...

آخی! خدایا بیش از یک ساله که دارم میگم خدا!!!!! شب میگم خدا  روز میگم خدا  خدایا صدامو می‌شنوی؟؟گریه

آخی!

آخی!!!   چقدر پر کشیدن هنرمند عزیزم خسرو شکیبایی توی این روز پر درد دردآور بود! چقدر لطیف بود   چقدر سبز بود  در سریال خانه سبز خوش درخشید  در همه نقشهاش!   روحش شاد و یادش همیشه گرامی!گریه  خدایا تن دردمندش رو به تو میسپاریم   خدایا عزیز بود  خدایا عزیز بدارش گلگلگل گل گل گل 


کلمات کلیدی:
قصه غصه‌های من!
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧  

سلام.

دلم میخواد فکر نکنم و بنویسم. همه اون چه که تو ذهنمه جسته گریخته و بی‌نظم بیارم رو صفحه   طفلک بابا که دوباره حالش بده   کاش میتونستم براش کاری بکنم  آخه اون هنوز خیلی جوونه  البته اگه پیر بود هم فرقی نمیکرد   امروز باز دوباره به آدرس خدا نیاز دارم   کاش میدونستم کجاست؟   میخوام برم پیشش   میخوام همه عجزمو به نمایش بذارم   میخوام بهش بگم میدونم که میتونی!!  

معمولاً دروغ نمیگم   اما ناچاراً گفتم   بهش گفتم خواب دیدم امام زمان اومده شفات داده   چشمهاش رمق نداشت   نگام کرد   گریه کرد   تلخ بود   تلخ تلخ   گفت نه بابا دیگه درست نمیشه   گریه کردم   گفتم بابا شک نکن   خودت هم واسه خودت دعا کن   تشنه بود   پرسیدم اجازه دارم بهش آب بدم؟؟؟ آره با سرنگ!! چند قطره!!! خانوم بسه  بسه دیگه نده!!!  گفتم چشم! اما هنوز تشنه بود...

با مامان تا صبح دعا کردیم   مامان باورش نمیشه که دعا تأثیری داشته باشه   بهش میگم تو که تأثیر دعا رو دیدی  تو که دلت پاکه   تو که شفا گرفتی  یه بار   دو بار   نمیدونم چند بار   تو براش دعا کن  

طفلک مامان   اشک میریخت و یواشکی داشت مقدمات رفتن بابا رو می‌چید   دیدم رفته تو پستو داره کفن بابا رو در میاره   سرش داد زدم پاشو به جای این کارها دعا کن   فقط  اشک میریخت و به من توجه نمیکرد   گفت برو همسرت رو صدا کن این پول رو بهش بدم تا اگه لازم شد خرج کنه   گوش نکردم   باور نکردم   من باید براش دعا کنم   نباید تسلیم بشم  

صبا رو خوابوندم   آخی جوجه من تعجب کرده بود   چرا همه دارن گریه می‌کنن   نمی‌خواست بخوابه   می‌خواست بازی کنه   اما هم‌بازی نداشت...

شروع کردم به دعا  به نماز  به التماس  به زمین به زمان  یا امام زمان  بابام مرد بدی نیست  بابام خیلی مهربونه  بابام آزارش به کسی نمی‌رسه  بابام فقط باباست و یه همسر مهربون  یا امام زمان  یه پولی نذر می‌کنم برای بیمارهای دیالیزی  یا امام زمان بابام هنوز جوونه  یه کم به ریه‌هاش توان بده  اینقدری که نمیره  اون دلش نمیخواد بمیره  آخه هنوز خیلی جوونه... مامان هم اومد   همراهم شد   دعا کرد   التماس کرد   گریه کرد   ضجه زد   مامان خوش‌قلبه   مامان داد کشید   مامان غش کرد   عرش خدا لرزید   بابا حالش بهتر شد   گفتند از شب قبل خیلی بهتره...

لعنت به این بیمارستان فوق تخصصی ریه که هیچ‌وقت جا نداره!   لعنت به این قوانین مسخره و دست و پاگیر!!!

وقتی بابا حالش بد شد گفتم زنگ بزنیم 115   مامان گفت نه نه نه فایده نداره... گوش نکردم زنگ زدم   گفتم بابام خیلی حالش بده باید ببریمش بیمارستان فوق تخصصی ریه گفتند نمیشه ما میبریم فلان بیمارستان دولتی که نزدیک‌تره  مامان گفت تو رو خدا جوون فکر کن پدرته  اون یکی گفت پدر خودم رو هم نتونستم ببرم جایی که می‌خواستم  مامان گفت آقا تو رو خدا اگه دیر بشه میمیره  گفت قانون به من اجازه نمیده  داد زدیم التماس کردیم  گفت نمیشه  بابا رو بردن اونجایی که قانون اجازه میداد  بابا داشت جون میداد و اونها خون می‌گرفتن 1بار  2بار  3بار  4بار... وای تو رو خدا انصاف داشته باشید حالش بده... نیم ساعت  1ساعت  2ساعت... تشخیص: کاهش شدید اکسیژن و احتمال ارست   ارست یعنی مرگ!! ولی اونها عادی رفتار می‌کردند! خیلی عادی  خیلی عادی  خیلی عادی!! هیچ‌کس عجله نکرد! دستور پزشک بستری در I.C.U! ... ما اینجا جا نداریم... خانوم تماس بگیرید به آقای فلانی بیاد با آمبولانس ببردش یه بیمارستان دیگه!!!! وای تو رو خدا انصاف داشته باشید حالش بده...

خودم می‌تونم از یه بیمارستان خصوصی پذیرش بگیرم؟؟ آره می‌تونی مانعی نداره!!!

با یه تلفن پذیرش گرفتم... خانوم مشکلی نیست ببریمش؟؟ اول برید صندوق و تسویه حساب کنید و 10000 تومان قبض بگیرید واسه آمبولانس!! دویدم  وقت تنگ بود  بابا مظلومانه نگاه می‌کرد  سطح هوشیاریش کمتر و کمتر می‌شد!  آقا تو رو خدا این قبض رو سریعتر بدید! خانوم چته تو که الان اومدی باید صبر کنی...

بفرمایید خانوم این هم قبض!! بله منتظر باشید!! خانوم تماس گرفتید با آقای فلانی بیاد با آمبولانس ببردش؟؟ می‌بینید که چند بار تماس گرفتم نبود!! الان پیداش میشه!!! انتظار  انتظار  انتظار... آمبولانس اومد... بابا رو مثل یه گنجشک پرشکسته بلند کردند و بردند توی آمبولانس!

همراه آقای فلانی  همراه آقای فلانی  بله بله   خانوم برید اون قبض 10000 تومانی رو پس بدید!! چرا؟؟ خودتون با راننده آمبولانس حساب کنید! چرا؟؟ چون آمبولانس خصوصیه!!!!!!!! چقدر میگیره؟ به ما مربوط نیست که چقدر می‌گیره!! ما لطف کردیم بهتون!!

آقا چقدر می‌گیرید؟ 50000 تومان!!

پس آمبولانس بیمارستان کدوم گوریه؟؟ خانوم شما که داری از جیب من خرج می‌کنی نباید با من هماهنگ کنی؟ نه! ما لطف کردیم بهتون!! مریض شما آمبولانس ویژه می‌خواد!!!... لعنت به شما   لعنت به اون راننده بی‌مسؤولیت!!!

چشمهای بابا کم‌سو و کم‌سوتر شد!! شرمنده شدم... بابا ارزشش بیشتر از این حرفهاست... به حرمت این چشمها باید صبور باشم.. حیف که نمیتونم حالتونو جا بیارم...

بهش گفتم در همیشه روی یه پاشنه نمیچرخه!! یه روزی چنان مستأصل بشی که نفهمی از کجا خوردی!!   با اکراه گفت تو چیکار کردی که امروز اینقدر مستأصل شدی!! بغض کردم  گریه کردم  راست میگی  من چیکار کردم که امروز اینقدر مستأصل شدم!!!!!!!

توی این دنیا خیلی وقتها جواب خوبی بدیه!! من به خیلی‌ها خدمت کردم!! بابام هم به خیلی‌ها خدمت کرده!! اما خیلی از اون خیلی‌ها حتی به خودشون زحمت نمیدن حالشو بپرسن!! آدمها خیلی گربه‌صفت شدن!!   لعنت به هرچی ناسپاسیه!!   حیف از لحظه‌ای از عمر شریفت که صرف اغیار کنی......


کلمات کلیدی:
بی‌خوابی مزمن
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧  

کلافهامروز دارم رو ابرها راه میرم! خوابم میاد اساسی!افسوس دختر گلم ساعت 2 خوابید و نزدیک 5 بیدار شد! هرچی خواستم محلش نذارم تا دوباره بخوابه بی‌فایده بود   یواشکی چشمامو باز میکردم که ببینم خوابید یا نه   میدیدم داره از لای نرده‌های تختش زل و زل منو نگاه می‌کنه! هیچی دیگه نتیجه‌اش معلومه   تسلیم شدم   بی‌خیال خواب نازنین شدم و خانوم خانوما رو بغل کردم   نزدیک به دو ساعت به اموراتش رسیدگی کردم   نبات‌داغ برای دل‌درد احتمالی، شیر برای گرسنگی احتمالی، بازی برای کلافگی احتمالی و تعویض پوشک برای خراب‌کاری احتمالی!!! ساعت نزدیک 7 صبح بود و من داشتم از شدت بی‌خوابی جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کردم گریه  گذاشتمش تو تختش   بای‌بای مامان   چشمای خوشگلشو ببنده صبا   لالا کنه دخترم   تا اینکه کم‌کم لالا کرد دخترم از خود راضی  یه نگاهی به مهربان‌همسرم کردم که در خواب ناز به سر میبرد   ای خدا!!   شیطون میگه یه داد بنفش بزن که نیم متر از جاش بپره   امان از این قلب مهربون!! باز این وجدان بیدار نمیذاره   تازه همسر عزیز من که یکی از نوادر روزگاره و بسیار بسیار در نگهداری فرزند دلبندمان شراکت داره اینه!! وای به حال اونهایی که نگهداری و رسیدگی بچه رو وظیفه تمام و کمال خانومهای طفلکشون میدونن!!!   

بعد این مردها لجشون میگیره که چرا بهشت زیر پای مادرانه   تازه اون هم کی به کیه!!!   4 روز دیگه که عزراییل زد پس کلٌه‌امون و زار و نزار و خسته و کوفته برمون داشت و برد خدمت خدا! تازه باید بریم حساب پس بدیم   هی میگم خدای مهربون من مامان صبام   یادته چقدر سختی کشیدم   یادته این همسر گلم تخت خوابیده بود و من با صبا نصف شبی صفا میکردم   یادته از خیلی قبل از این که صبا خانوم قدمهای مبارکش رو به روی چشم من بذاره خواب و خوراک نداشتم تا امروز که در خدمت شما هستم   یادته قول داده بودی بهشت زیر پای مادران باشه   و اونوقت خدای مهربون میگه بله اون قول که سر جاش   اما تو چرا اینقدر کاهل‌نماز بودی   تو چرا به این بنده نازنین من آقای همسرت غر زدی! مگه ما نگفتیم از گل نازکتر بهش نگو   سرت گیج رفت که یه چنین نعمتی بهت دادیم؟؟   تو چرا پدر و مادر پیرت مریض بودن درست و حسابی بهشون خدمت نکردی؟؟ هی این خواهر دسته‌گلت تنهایی به اونها خدمت کرد؟؟   تو چرا وقت اداریت رو نشستی این چرند و پرندها رو نوشتی؟؟   خلاصه اینقدر خطا و گناه از اینور و اونور زندگینامه‌مون پیدا می‌کنن که دیگه هیچ ادعایی واسه بهشت نداشته باشیم!!   حالا همسر خوشگلم بخوابه و من بینوا به زمین و زمان توضیح بدم....

 

 


کلمات کلیدی:
بابای عزیزم!
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧  

به سختی نفس میکشهناراحت   دلم میگیره   بغض می‌کنم   گریه می‌کنم   ولی اون خیلی بی‌جون شده! اون گریه منو نمی‌بینه! چشمهاش خیلی ضعیف شدن! یه وقتی یکی از افتخاراتش این بود که شماره چشمهاش از ده هم بیشتره! می‌خندید می‌گفت واسه گرفتن گواهی‌نامه رانندگیم وقتی رفتم پیش دکتر که نمره چشمهام رو تعیین کنه گفته آقا دید چشمهات از ده هم بیشتره! ولی الان به سختی می‌بینه! چشمهای درشت و میشی‌رنگش پشت عینک هنوز هم درشت و قشنگن! اما کم‌‌حال و کم‌نور!گریه چقدر این چشمها معصومند! یه وقتی بابا یه مرد قدبلند و استوار بود اما حالا خمیده شده! تمام استخوانهاش رو از روی لباس میشه شمرد   از قبل عید مدام با کمک این کپسول لعنتی نفس می‌کشه   به ریه‌هاش التماس می‌کنه که کمکش کنن   کمبود اکسیژن اذیتش می‌کنه   مدام ناله می‌کنه   مدام بچه‌ها رو صدا می‌کنه   میگه بیایید پیش من   منو تنها نذارید...

طفلک مامان!!! اون پیرتر از باباست! اما همیشه باید قوی باشه   اون حق نداره مریض باشه   اون باید سکاندار کشتی باشه   طفلک تازه از مکه اومده   خیلی رنجور شده! اما وضعیت بابا اینقدر بد هست که فرصتی برای مامان نباشه   دو شب اول تا صبح پیش بابا بیدار بود! صداش رو می‌شنیدم که بارها و بارها بابا رو بوسید و نوازشش کرد! من در خلوت خودم اشک ریختم...

بابا هفته پیش I.C.U بیمارستان بستری بود و مامان این هفته بستریه!! به مامان گفتم تو رو خدا زود خوب شو و بیا خونه! طفلک مامان!... اون حق نداره مریض باشه  

بابا داره مثل شمع آب میشه! بابا داره تموم میشه... دیشب داشتم ناخنهاشو می‌گرفتم و اون سرم رو نوازش میکرد   ازم تشکر میکرد!   بهش گفتم یادم نرفته که چقدر برام زحمت کشیدی!   چه شبهایی که من مریض بودم و تا صبح بالای سرم بیدار بودی!   دستهای لطیفشو بوسیدم   چقدر این دستها رو دوست دارم   من لابلای این دستها بزرگ شدم... بابا حتی یه موی سفید هم نداره... بابا هنوز خیلی جوونه!! اما خیلی خیلی پیر شده..دل شکسته


کلمات کلیدی:
هوای حرم
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧  

سلام.

تعطیلات خوبی بود. خدا رو شکر! مدت طولانی بود که من و همسر گلم فرصت نداشتیم از تهران خارج بشیم. بالاخره قسمت شد که یه حرکتی بکنیم و اولین تجربه سفر دختر گلمون زیارت امام رضا(ع) باشه! خیلی خوش گذشت! هر چند که روز اول صبا از گرما و تأخیر چند ساعته هواپیما خیلی اذیت شد و طفلکی یه دل سیر گریه کرد!قلب اما در کل سفر بسیار خوبی بود.

من و همسر عزیزم بعد از مدتها فرصت کردیم همدیگر رو ببینیم... انگار خیلی وقت بود که دچار روزمرگی شده بودیم... تغییر شرایط کاری و ساعات طولانی اضافه‌کاریش هم حسابی کلافه‌ام کرده بود! ... یادم میاد یه روزی به هم قول داده بودیم که اجازه ندیم زندگیمون دچار کهنگی بشه!! هر روز نو بشیم و عشقمون رو تجدید کنیم... خدا رو شکر که فرصت شد به قولمون وفا کنیم!!از خود راضی

 

هوای حرم مثل همیشه بوی عطر میداد... چقدر من این هوا رو دوست دارم... همسر نازنینم دختر کوچولو رو گذاشت توی آغوشی و بردش اون جلوها تا از نزدیک عظمت امام رضا رو ببینه... صبا همیشه از محیطهای شلوغ میترسه!! اما عجیب بود که اونجا سرخوش و سرحال بود!!! فکر کنم اون هم مثل مامان و باباش عاشق عطر حرم شده بود!

خدا رو شکر که فرصتی شد تا باز هم دعا کنم... واسه صبا... واسه بابا و واسه همه مریضها! قسمت شد که بتونم از 2 شب آخر ایام فاطمیه هم فیض ببرم...

گاهی اوقات چقدر اشک دارم!! گاهی اوقات چقدر حرف دارم!! گاهی اوقات چقدر درد دارم!! گاهی اوقات دلم واسه چشام میسوزه... من معنای واقعی درد رو وقتی حس کردم که جیگرگوشه‌ام درد کشید!! ... من با دخترکم درد کشیدم... همسر نازنینم میگه از نظر تو اشکالی نداره که من یه نذر بزرگ کنم؟؟ میخندم و میگم من فقط میخوام صبا بیمه بشه و هیچوقت دیگه درد نکشه!!   بزرگ مرد زندگیم میگه ما باید یه نذری بکنیم که وقتی میخواهیم اداش کنیم دردمون بگیره ؟؟!!!تشویق

خدا رو شکر که داده‌های خدا خیلی بیشتر از نداده‌هاشه!! خدا رو شکر که همه چی خوبه...


کلمات کلیدی:
تولد موهبت خدا
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧  

امروز تولد صباست! دختر گلم 1 سالش شد. میخواستم براش جشن تولد بگیرم که به حرمت ایام عزاداری خانم فاطمه زهرا شاید 2-3 هفته‌ای با تأخیر بگیرم! هرچند که دیشب یه تولد کوچولوی 3 نفره براش گرفتیم. یه کیک فسقلی و یه شمع و یه فشفشه و یه چیزی که بومبی صدا کرد و کلی کاغذ رنگی رو توی هوا پرت کرد!! به‌اضافه چند دقیقه فیلم و چند تا عکس... عزیزم!! کلی هیجان‌زده شده بود!!قلب


کلمات کلیدی:
پر فراز و نشیب ترین سال عمرم!
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  

سلام.

پارسال این روزها همه وجودم انتظار بود..  انتظاری شیرین..  انتظار تولد..  تولد پاکی..  تولد قدرت خدا..  تولد موهبت خدا ..  پارسال این روزها منتظر بودم..  همه وجودم شوق بود.. گفتم سلام به خدا..  سلام به زندگی..  سلام به شکوه عشق..  سلام به خوشبختی..  سلام به فردا..  سلام به خدا..
گفتم خدا از لابلای پرده‌های ابهام، سردرگمی، گیجی، هزاران سؤال بی‌جواب باز به من لبخند میزنه! گفتم خدا باز هم گوشه چشم راستشو به من انداخته! آره..  آره خدا باز هم به من لبخند میزنه..  خدایا ممنونم و بسیار سپاسگزار ....


سال گذشته خیلی سخت گذشت..  تلخ گذشت..  تلخ تلخ..  و اما سراسر تجربه!!!


داره بارون میاد..  کاش همیشه بارون بیاد..  من متولد پاییزم..  من عاشق بارونم..  همسر نازنینم متعلق به تابستان و دختر شیرینم بهار!!!  بهار زیبای من!!  بهاری که شکوفا شدم..  بهاری که نو شدم..  بهاری که مادر شدم..  مادر!!!! 

کاش قد بکشم..  کاش بزرگ بشم.. کاش لایق بشم..  لایق وصال حق..  لایق کمال..  کاش خدایی بشم..  کاش زلال بشم..


کلمات کلیدی:
خوش به حال اونهایی که بهشت کمترین پاداششونه!
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧  

سلام.

گاهی با خودم فکر میکنم که اون چیه که به زندگی هر آدمی رنگ و زیبایی میده؟ هر آدمی نیازمند بهونه است برای زندگی کردن.. نیازمند هدفه.. یه نیرویی باید هولت بده تا حرکت کنیصبح که میشه و از خواب بیدار میشم کارهای جورواجور زیادی انجام میدم.. گاهی خسته میشم.. گاهی استراحت میکنم.. گاهی به یه عزیزی سر میزنم.. گاهی با یه عزیزی حرف میزنم.. گاهی هیچ عزیزی نیست.. گاهی کار کارشناسی میکنم.. گاهی با همکارم بحث میکنم.. گاهی به اتفاق نظر میرسیم.. گاهی به اتفاق نظر نمیرسیم.. گاهی به همسر عزیزم لبخند میزنم.. گاهی به همسر عزیزم غر میزنم.. گاهی دخترم رو میبوسم.. گاهی مادرم رو میبوسم.. گاهی به پدرم میگم مخلص هرچی بابای پیر مهربونم.. گاهی فرزند قدرشناسی میشم.. گاهی فرزند نامهربونی میشم.. گاهی دل پدر و مادرم رو به دست میارم.. گاهی پدر و مادرم رو میرنجونم.. گاهی عذرخواهی میکنم.. گاهی پررویی میکنم.. گاهی با خواهرم که از جونم عزیزتره قرار ملاقات میذارم. خواهرم عاشق دخترمه.... خدا رو شکر.. خدا رو شکر بابت همه چی.. خدایا شکرت که من همه عزیزانم رو دوست دارم..اما گاهی میترسم.. گاهی وقتی به آخرش فکر میکنم میترسم.. میترسم که آخرش ترسناک باشه!!خوش به حال اونهایی که هدفهای بزرگ دارن.. خوش به حال اونهایی که هدفهاشون اینقدر بزرگه که دلشون رو نمیزنه.. خوش به حال اونهایی که به خدا ایمان دارن.. خوش به حال اونهایی که به یه نیروی بزرگ وصلند.. خوش به حال اونهایی که حقند.. خوش به حال اونهایی که گره باز می‌کنند.. خوش به حال اونهایی که بهشون میگن شما که دلتون پاکه واسه ما هم دعا کنید.. خوش به حال اونهایی که بهشت کمترین پاداششونه.. خوش به حال اونهایی که میدونن توی بهشت چه خبره.. کاش خدا چشم راستش به ما باشه..آخی خدایا ممنونم.. همه چی خوبه.. همه چی مرتبه..


کلمات کلیدی:
قهر صبا
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧  

سلام.

یه رفتار خیلی بامزه‌ای که صبا داره اینه که خیلی توقعیه! از دوره نوزادیش هم خیلی خوب نسبت به کم‌توجهی واکنش نشون میداد! الان هم که نزدیک به 11 ماه داره یه دختر کوچولوی نازک نارنجی ناز مامانیه! دیشب با دختر گلی و بابای گلترش رفته بودیم بله‌برون یکی از اقوام! به هر حال مجلس نسبتاً شلوغ بود و من به اندازه یه ربع یا بیست دقیقه خانوم نازم رو گذاشتم پیش باباجون بزرگش و رفتم پیش مهمونها! چند تا از خانومهای مجلس هم رفتند دور و برش و شروع کردند باهاش بازی کردن! یه دفعه شروع کرد به لب ورچیدن و بغض کردن که یکی اومد منو صدا کرد و من هم سریع رفتم و بغلش کردم. آخی طفلکی شروع کرد به گریه‌ و با اون دستهای کوچولوش 6-5 تا سیلی جانانه به من زد و باعث خنده همه دور و بریها شد. هرچی نازش میکردم فایده نداشت و هی سوز گریه‌اش بیشتر میشد. نتیجه‌گیری اخلاقی داستان این بود که ظاهراً علیرغم همه ادعاهام در مورد تربیت بچه و خرده گرفتن از تربیت این و اون!! دختر گلم خیلی لوس شده!! اشکال نداره! عزیز دلم خودم همه نازتو میخرم!


کلمات کلیدی:
صدایم را بشنو ای معبود من!
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپا خورده رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم ......... 

سلامامروز داشتم نوشته‌های فبلی‌ام رو میخوندم! از اولی که شروع به نوشتن کردم تا حالا! چقدر بزرگ شدم من! چقدر قد کشیدم! چقدر فراز و نشیب داشته این زندگی! گذر زمان رو حس می‌کنم! گاه خوش و گاه ناخوش! گاه مست و گاه خمار! گاه در جمع و گاه در انزوا! گاه شیرین و گاه تلخ!

اون چه که باارزشتر از هر ارزشی بوده اینه که عجب همراهان صبوری همراهم بودند! هر جا که خسته شدم دست مهربانی بوده که گرد خستگی رو از تنم پاک کنه! هر جا که ناامید شدم قلب مؤمنی بوده که بهم امید بده! چه بزرگ زنان و مردانی یار من هستند!

خدایا از تو ممنونم! بابت همه چی! خدایا سپاسگزارم! از تو میخوام به من فرصت شکرگزاری بدی! از تو میخوام از ایمان من مواظبت کنی! از تو ممنونم و گاهی دلگیر و گاهی غمگین! گاهی بهت میگم خدایا بیا و منو با نداده‌ها امتحان نکن! منو با داده‌ها امتحان کن! من از داده‌هات به بنده‌هات می‌بخشم! اینقدر می‌بخشم که تو راضی بشی! که تو پشیمون نشی! که تو بگی چه راست می‌گفت این بنده کوچولوی من!

خدایا از ایمانم مراقبت کن! خدایا دارم قافیه رو می‌بازم! خدایا من دارم گم می‌شم! بیا منو پیدا کن! من با تو قهر نیستم! من فقط دلم گرفته! من همین جام، پشت در! بیا منو ببر توی خونه‌ات! این بیرون دزدها به کمین نشسته‌اند! من میترسم! خدایا من هنوز یه بچه‌ام! از من انتظار بیش از توانم نداشته باش! من با تو قهر نیستم! من فقط دلم گرفته! 

دختر زیبای من! ... صبا... صبا... صبا... چه اسم زیبایی! نسیمی که پیام عاشق رو به معشوق میرسونه! معنای حقیقی پاکی و معصومیت! مظهر لطافت! ... من عاشقانه دوستش دارم... من عاشق بوسیدنشم... من عاشق بوییدنشم... من دستهای کوچیک ضعیفش رو دوست دارم... همراهم هم اونو دوست داره... با همه وجودش بهش عشق میورزه... چه همراه خوب و مهربونی! چقدر بزرگه! چه قلب نازنینی داره... خدایا از تو ممنونم!

چه رنگ پررنگی داره این موجود کوچولو! چه فضای بزرگی رو به خودش اختصاص داده این نازنین! پیری پدربزرگ و مادربزرگهاش رو از یادشون برده! هوای خونه‌ی پیرشون پر شده از عطر و بوی صبا! خنده‌هاش، گریه‌هاش، غرغرهاش، نازش، اداش، همه‌ش قشنگه!

خدایا به دخترم سلامتی بده! خدایا نگاه بامحبتی به تن کوچیکش بنداز! خدایا تو گفتی که من به شما از مادر مهربانترم! پس چرا من هر کاری که از دستم بر اومده براش کردم و می‌کنم اما تو نه! من بیشتر از این نمیتونم! تو که میتونی چرا کاری براش نمیکنی؟ دادن سلامتی به اون از خلقت اولیه‌اش که سخت‌تر نیست!! هست؟؟خدایا اگه این عذابه! اگه من غفلتی کردم.. اگه مرتکب گناهی شدم.. اگه این جوابی به گناه منه! اون گناه رو ببخش! منو ببخش... و اگه امتحانه! دیگه بسه! خسته‌ام! بیا و منو با سلامتی‌اش امتحان کن! بیا و از ایمانم مراقبت کن! خدایا صدامو می‌شنوی؟؟؟ بیا و از ایمانم مراقبت کن! من با تو قهر نیستم! من فقط دلم گرفته! من همین جام، پشت در! بیا منو ببر توی خونه‌ات!


کلمات کلیدی:
دختر زیبای من
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦  

دختر زیبای من به دنیا اومد.. یه دختر معصوم و پاک! چشمهای سیاه و کشیده.. موهای سیاه و پوست سفید... هنوز در هیجان تولدش بودیم که پزشکش احتمال بیمار بودنش رو داد... شوق تولدش با اشک نگرانی جایگزین شد! آزمایش.. اشک.. بغض.. درد.. و جواب مثبت.. تلخ تلخ! مثل زهر مار و یا تلختر از اون


کلمات کلیدی:
سلام به شکوه عشق
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦  

سلام به خدا   سلام به زندگی   سلام به شکوه عشق   سلام به خوشبختی   سلام به فردا  

امروز همه وجودم انتظاره   انتظاری شیرین   انتظار تولد   تولد پاکی   تولد قدرت خدا   تولد موهبت خدا

خدا از لابلای پرده های ابهام، سردرگمی، گیجی، هزاران سؤال بی جواب باز به من لبخند میزنه! خدا باز هم گوشه چشم راستشو به من انداخته! خدایا ممنونم و بسیار سپاسگزار ....


کلمات کلیدی:
عشق من با من بمان!!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٤  

امروز برای تو مينويسم.. تويی که عاشقانه دوستت دارم.. تويی که سلطان قلبم هستی.. تويی که پيام آور عشق و صفا و صميميتی.. تويی که هديه خدايی...

عشق من! محبوب من!

امروز روز تو بود.. امروز هم مثل هر روز با تو آغاز شد.. امروز نامه زيبايت را خواندم و دگرگون شدم.. امروز روزم اينگونه آغاز شد:

«پایان گیاه چشمان سیاه تو چه نگاه سبزی دارد. سبز مثل باغچه های دیروز. سبز مثل دل قشنگ خورشید. که زمین را می رویاند و فرمان قیام آب را صادر میکند و مقدمات باران را و مقدمات لغزیدن سبزینه را در تن خشک گیاه. نگاه تو شروع قشنگی برای تولد انسان است از دل سیاه امروز. این روزها دلم گرفته مثل بغض ناشکوفای ابرها در کویر. که اگر می شکفت نه کویری بود نه آواره ای و نه سرابی. این روزها دل امروز سیاه است و این را میشود از تنفس زرد باغچه ها فهمید و از تنفس زرد من و از تنفس زرد همه من ها که در کنارم قدم میزنند بی هیچ امید و تو آخرین امید کودک همسایه ما هستی. بیا که اگر دیر بیایی دلش زرد میشود به رنگ تنفس باغ های امروز. بیا که رنگ آبی آسمان پریده و زمین در تبی سیاه میسوزد. بیا که دیگر دلم تمام شد. نگاه کن که کوچه گرد پیر محله خستگی اش را با جدایی دیوارها قسمت میکند. بی کسی شانه هایم را دستان تو درمان میکند . نگاه سبز و مرهم دستانت را دریغ نکن که به پایان گیاه نزدیک میشویم....

تو که ميدانی طاقتم کم است! تو که ميدانی تاب ديدن غصه هايت را ندارم! پس چرا اينگونه عذابم دادی! چرا از بغض گفتی؟؟ چرا از خشکی گفتی؟؟ چرا از سياهی و زردی گفتی؟؟ چرا رنگ آسمان پريده؟؟ چرا زمين در تب سياه ميسوزد؟؟ چرا از خستگی گفتی؟؟

عزيزم! خوب من!

قسم به معصوميت چشمانت! قسم به گرمی دستانت! قسم به بکارت آغوشت! قسم به اشکهای زلالت! که دلم عاشق ترين دلهاست! که عشقم خالصترين عشقهاست! که خلوصم حقيقی ترين اخلاصهاست و حقيقتم در وجود تو خلاصه ميشود...

با من بمان ای صميمی ترين! ای بهترين! ای عاشقترين! ای معشوقترين!

عاشقانه دوستت دارم....


کلمات کلیدی: